دوشنبه 30 فروردین 89
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩  

هنوز هیچ کاری نکرده و قدمی برنداشته یکماه از سال ٨٩ هم گذشت. چه سریع این عمر میگذرد. سال قبل تو همچنین روزهایی زندگی واسه من یه کابوس شده بود و نفس کشیدن از شکنجه هم وحشتناک تر بود. فکر انجام عمل جراحی و مشکلات بعدی اون تمام نوروز رو واسه من نابود کرده بود اما به هر حال تمام اون مشکلات تمام شد.

سال ٨٨ سال تغییرات عجیب و غریب بود. نه تنها برای من بلکه برای خیلی از این مردم. موج تغییرات همچنان ساحل زندگی رو داره می کوبه و معلوم نیست کی میخواد این دریا آروم بگیره. خدا بخیر بگذرونه


کلمات کلیدی:
 
نود و چهار
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸  

داستان زندگی؛ داستان غریبیه! آدمها هر کسی تو این داستان یه نقشی داره که میاد، بازی میکنه و بعد هم می ره پی کار خودش. یکی نقشش پررنگ و یکی کم رنگ و کوتاه! اما به هر حال یادشون تو خاطرات هم باقی می مونه ....

حالا داستان من و تو هم داره همین مسیر رو می ره .... نمیدونم تقصیر از من بود و یا ... باشه ! من مقصرم . اما هنوز هم دوستت دارم.....


کلمات کلیدی:
 
نامه نود و سه
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸  

بمان با من

بمان با من

چه اکنون ترا نیازمندم

همصدا شو با من

چه بشنوی از سکوتم فریادم را

چه بخوانی از نگاه بهت زده ام

عمق یک فاجعه را

بمان با من

دستانم گرمای دستانت را نیازمند است

تا برخیزد و استوار کند قامت فرو افتاده ام را از بار غم

بمان با من

بخوان با من

سرود سر مستی عاشقانه ام را

آنگاه که نور تو

روشن کند راه پیش روی مرا

بمان با من

بمان

 


کلمات کلیدی:
 
نود و دو
ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۸  

سلام

ازخودم بگم و یا مثل بقیه بشم؟ توعجب دور و زمونه ای گیر افتاده ایم ...نه نمیشه ... بهتره حداقل با خودم رو راست باشم ... فعلا حس و حال نوشتن ندارم ...پس شاید بعدا دوباره اومدم .....

دختری دلش شکست

رفت و هر چه پنجره

رو به نور بود

بست

رفت و هر چه داشت

یعنی آن دل شکسته را

توی کیسه زباله ریخت

پشت در گذاشت

صبح روز بعد

رفتگر

لای خاکروبه ها

یک دل شکسته دید

ناگهان

توی سینه اش پرنده ای تپید

چیزی از کنار چشمهای خسته اش

قطره قطره بی صدا چکید

رفتگر برای کفتر دلش

آب و دانه برد

رفت و تکه های آن دل شکسته را به

خانه برد

سالهاست

توی این محله با طلوع آفتاب

پشت هر دری

یک گل شقایق است

چون که مرد رفتگر

سالهاست که عاشق است

(عرفان نظرآهاری)


کلمات کلیدی:
 
نود و یک
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸  

سلام

فکر نکن که دارم واسه تو می نویسم .... من فقط دارم دردل میکنم اونم واسه خودم .... قرار بود پنجشنبه برم واسه تشکیل پرونده  و مثل امروز هم بستری بشم تا فردا هم عمل انجام بشه اما تو دقیقه  نود  برنامه  عوض  شد. اهل  خونه  گشتن  و یه دکتر دیگه پیدا کرده اند و  قراره فردا برم سراغش! حالا دیگه این یکی چی تشخیص میده و چطوری میخواد مشکل رو حل کنه فقط خدا میدونه ....

جالبه هر کی که مرخصی میگیره که به مسافرت و عشق و حال خودش برسه من یکی باید صرف دوا و دکترش کنم .... اما این دفعه باید مسایل روشن بشه وگرنه دیگه قدم تو هیچ مطبی نمیذارم حتی اگه بقیمت جونم تموم بشه .... دو سه روزی خوش بودن و مردن هزار بار بهتره تا صد سال زنده بودن اما حسرت به دل موندن .... زندگی عرضش مهمه نه طولش .... ما هم که فعلا نه طولی داریم و اون یه نمورهه عرض رو هم داریم از کف میدیم .... خدا کمک کنه ..... آمین


کلمات کلیدی:
 
نامه نودم!
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۸  

سلام

این دفعه هم نشد که ببینمت .... توی ناقلا هم که اصلا یادی از ما فقیر و بیچاره ها نمیکنی ... به هر جهت تصمیمم واسه انجام عمل صد در صد قطعی شد و یکشنبه آینده ۶ اردیبهشت میرم زیر تیغ! نمیدونم بعدش چی میشه و چی پیش میاد اما حداقل میدونم که تلاشم رو واسه بهبودی خودم انجام داده ام ...اگه تقدیر هم چنین نبوده باشه ... شاید تونستم قبل از بستری شدن ببینمت ...حتی اگه واسه چند  لحظه ...

روزهای سختی رو دارم تجربه میکنم .... دلواپسی ها و دلشوره ها یکطرف و کم و بیش خبردار شدن خونواده هم یکطرف دیگه ... پرس و جوها و گله گذاریها هم واقعا داره دردسر میشه ... اما چه میشه کرد ... تا وقتی بهشون نیاز داری کسی نیست و همه سرشون تو لاک خودشونه اما بعدا همه میان لب گود و هی میگن پشتش رو بکوب زمین!!!

سه چهار روزی رو تو شرکت می مونم ...اینجا حداقل سرم گرم کارمه و فکرهای احمقانه نمیزنه به سرم ... چهارشنبه هم بعدالظهری میام خونه .. نمیدونم تا کی از محیط کار و دوستان جدا میفتم .... خیلی سخته ....

کاش .....

بی خیال بابا .... کاشکی رو کاشتند و سبز نشد!


کلمات کلیدی:
 
جعبه ای از لبخند
ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸  

با توام، با تو، ای خدا

یک کمی معجزه کن

چند تا دوست برایم بفرست

****

کوچه های دل من

باز خلوت شده است

قبل از این که برسم

دوستی را بردند

یک نفر گفت به من

باز دیر آمده ای

دوست قسمت شده است

*****

با توام، با تو، ای خدا

یک دل قلابی

یک دل خیلی بد

چقدر می ارزد؟

من که هر جا رفتم

جار زدم:

شده این قلب حراج

بدوید

یک دل مجانی

قیمتش یک لبخند

به همین ارزانی

******

هیچ وقت اما

هیچکس قلب مرا قرض نکرد

هیچ کس دل نخرید

******

با توام، باتو، ای خدا

پس بیا، این دل من ، مال خودت

من که دیگر رفتم اما

ببر این دل را

دنبال خودت

(عرفان نظر آهاری)

 


کلمات کلیدی:
 
نامه هشتاد و نهم
ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۸  

نوروز آمد .... بهار آمد.... سالی دیگر گذشت و نوسالی دیگر آمد....

ساقیا آمدن عید مبارک بادت ....

دیروز نیم ساعتی ازلحظه تحویل سال نگذشته بود که بروبچه ها اومدند دنبالم و رفتیم خلیج نای بند .... اما ماجراها داشت این رفتن و برگشتن! به هر حال خوب بود و از تواتاق نشستن در ودیوار رو نگاه کردن نجاتم داد. شرکت ما هم روزیروز داره گداصفت تر میشه ...بجای اینکه برنامه های نوروزی رو سال به سال پربارتر و بهتر کنه ...برعکس عمل میکنه ... اما از اون طرف بروبچه های پتروشیمی! هر شب ارکستر زنده و بزن و بکوب و بعد هم آتیشبازی مفصل ... سال گذشته اجازه میدادند که بریم اونجا اما امسال دیگه ما رو هم راه نمیدند! انگار نه انگار که همه جزو یک وزارت خونه هستیم!

امروز هم مدیر عامل اومد و طی مراسمی توسالن کنفرانس سال نو رو تبریک گفت. همراه با وعده و وعیدهای همیشگی! اما کی دیگه این حرفها رو باور میکنه!!!!

فردا میام خونه ....

یعنی میشه ببینمت؟

 


کلمات کلیدی: