نامه هشتادو هشتم
ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧  

بیست و نه اسفند! اگه امسال کبیسه نبود ...همه الان در پی چیدن سفره هفت سین بودند.... و من باز هم تنها اینجا نشسته ام و دارم تگ می زنم. نوروز واسه من سال 84 رفت..... تا حالا هم خیلی تحمل کرده ام و دوام آورده ام. خیلی وقته که خیلی یاز دلبستگی ها واسم  بیرنگ و بی معنا شده اند. .. نه نوروز واسم  دل انگیزه و نه هیجان آور..همونطور که عشق 13 بدر رو پیش خونواده بودن از دست داده ام. فردا سال تحویل میشه .....روابط عمومی نامه زده که تو کمپ یه جشن بزرگ دارن. ساعت 2 تا 4 عصر اما من نمی رم. تنهایی رو بیشتر ترجیح میدم. حتی نمی خوام بفهمم کی سال تحویل شد. پس یه قرص خواب میندازم بالا تا حال این روزگار رو بگیرم. اون روزگاری که با بدها بر سر مهر و با اونهایی که حق و از ناحق جدا میکنن به خشونت و بدی!

شرکت خلوت شده ... بیشتر بروبچه ها امروز و فردا صبح میزنن و میرن خونه که حداقل لحظه سال تحویل رو اونجا باشند. یادمه پیش تر ها با همکارهام دعوام بود که یه جوری لحظه تحویل سال رو خونه باشم اما حالا دیگه اون حس رو ندارم. چون چیزی وجود نداره که بخوام براش بجنگم! اون موقع ها ... مادر سبزه سبز میکرد... گندم برشته و برنجک درست میکرد و گلهای گلدونها رو مرتب میکرد و کود میداد و گل تازه میکاشت ...خلاصه هر کی که میومد خونه ورود بهار و تازه شدن رو حس میکرد اما حالا وقتی واردخونه میشی ازدر ودیوار غم و غصه و کهنگی میباره .... کاش .....هی ی ی ی ی ی ی...

خیلی باحاله وقتی ندونی و نتونی واسه یکماه آینده ات برنامه ریزی کنی! .... کی میتونه بگه من الان کجام؟

سال نو مبارک ... تو هم ما رو ول کردی رفیق ... اما من هنوز مینویسم .... و همچنان مینویسم .....  خدانگهدار


کلمات کلیدی:
 
نامه هشتاد و هفتم
ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧  

سلام

روزها که به آخر سال نزدیک میشه التهاب و جنب و جوش و بیقراری مردم هم بیشتر میشه .... اینجا اما فقط کار هست و کار هست و کار!!!

همیشه روزهای آخر سال و ابتدای سال هم که گرفتن پول از عابر بانکها میشه یه معضل! یا پول ندارند و یا از سرویس خارج میشن!

خیلی از بچه ها امروز و فردا میرن که تعطیلاتشون رو شروع کنند. من هم از یکشنبه دوم میام خونه ... بی معرفت حتی یه تماس هم نگرفتی ببینی من زنده ام .... سالمم!!! بی خیال .... گفتم بذار هر چی گله و شکوه و شکایت هست این آخر سالی بکنم تا واسه سال نو چیزی تو دلم نمونه! اما جدا خیلی بی معرفتی!

از فردا تمامی رفقا و اونهایی که اینجا باهاشون دمخور هستم و میشه باهاشون بود از دست میدم .... همه فردا دارند میرن و من چند روز در پیش رو باید تحمل کنم .... بخصوص دو روز آخر که خیلی سخته.....

شنیدم اونورا داره بارون میاد ... خوش بحالتون .....


کلمات کلیدی:
 
نامه هشتاد و ششم
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧  

روزهای آخر چه سریع می گذرند ... انگار سال ٨٧ خسته از تمامی ناملایمات و خشونت ما آدمیان تصمیم به درنگ ندارد. می رود تا بار عظیم تحمل چنین مخلوق خودخواه و تشنه به خونی را به عهده دیگری واگذارد. چنین است گذشت روزها .....

این روزها اینجا خیلی خسته کننده است .... همه کسل هستند و خواب آلوده ... یه جور رخوت اومده و همه رو آلوده به خود کرده. بی حوصله گی... تردید ... شک! با این وضعیت نامشخص شرکت بیشتر به بی حوصله گی و کسل بودن بچه ها دامن زده.

عاقبت آقای رییس هم مرحمت نموده و مرخصی من رو تایید فرمودند! میخوام اگه شد چند ماهی رو هم مامور بشم و بعد دست بکار انتقال. باید هر جوری که هست از این جهنم دل برید و رفت. ماهی تا وقتی که تو برکه هست دنیاش همون اندازه برکه میشه..... باید خطر رو به جان خرید و رفت بسوی دریا.....

این چند روزه سرگرم چند قسمت از سریال گمشدگان بودم. یه سریال آمریکایی اما بسیار جذاب و گیرا. حالا دربدر دنبال بقیه قسمتهاش می گردم. چرا ما نمی تونیم مثل اونها فیلم بسازیم و سناریو بنویسیم .... میایم سریال یوسف رو می سازیم که پر از تحریف و هزاران نکته در فیلمنامه و بازیگری و کارگردانی است.... آخ چقدر فاصله است بین ما و اونها....

راستی کی میری کربلا؟ مراقب باش که با حملات انتحاری فضانورد نشی!!!!!


کلمات کلیدی: سریال گمشدگان ،یوسف
 
نامه هشتاد و پنجم
ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧  

امروز شنبه بود.....

آخرین شنبه سال ٨٧ .... شنبه دیگه اولین روز سال ٨٨! واااااااااای خدای من ....

عاقبت امروز درخواست مرخصی رو رد کردم ... مرخصی که معلوم نیست در حقیقت چقدر طول بکشه! شاید همون دو هفته ... شاید یکماه ... شاید چند ماه و شاید تا ابد! به هر حال هر چه که پیش آید، خوش آید.

امروز به رییس گفتم که یه عمل دارم ...بعد از تعطیلات. اما چند و چون قضیه رو دقیقا به اون نگفتم ... تنها گفتم که یه کیست کوچک تو ریه است و باید برداشته بشه ....نه اسمی ازسرطان بردم و نه از چیزهای دیگه ....

اینجا هم که اوضاع قروقاطیه! بعضی از مدیران واحدها از جمعه رفتند مرخصی تا نهم و دهم فروردین! فعلا با تو هوا بودن وضعیت و آینده شرکت بهترین فرصت واسه اونها شده تا حب جیم رو قوت بدهند و از این محیط فرار کنند.

راستی کدخدا هم دیروز اومد و اون تشکیلات ناقص و نیمه کاره فازهای ٩و١٠ رو افتتاح کرد! در حالیکه تو تصاویر مخازن نیمه ساخته و جراثقالهای صنعتی همچنان خودنمایی میکردند.... چند روز دیگه هم کاملا تعطیل میشه چون سکوهای فازهای شش و هفت و هشت واسه تعمیرات سالیانه تعطیل متوقف میشه! مردم هم که تفاوت بین عملیاتی شدن و افتتاح شدن رو نمیدونن فریب تبلیغات کدخدا رو میخورند! هه هه هه .....

راستی چه خبر از شهر؟‌


کلمات کلیدی:
 
نامه هشتاد و چهارم
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸٧  

سلام

با آخرین روزهای سال چطوری؟ اونجا که مطمئنا شلوغ و پر ازدحامه .... اما اینجا مثل همیشه است .... یه نوار ریل تولید که همیشه یه شکل و یه مدله!

هنوز هوا بدجوری غبارآلوده است و خفه کننده....  قراره تازه امروز کدخدا هم بیاد و فاز نه و ده رو مثلا افتتاح کنه ..... فقط خدا و ما میدونیم که چه گندی زده اند تو ساختن (ببخشید اصلاح میکنم ) سر هم کردن این به اصطلاح پالایشگاه! فقط خدا کنه بشتر از این کسی کشته نشه!

جمعه بعدظهری رو موندم چیکار کنم .... هوا که خرابه و نمیشه رفت بیرون! تواتاق موندن هم امکان نداره .... هم اتاقی من تا ساعت ۶ عصر در خواب ناز تشریف دارند .... شاید برم کتابخونه و پای اینترنت وقتم رو بگذرونم ....

هنوز واسه عید مرخصی رد نکرده ام .... نمیدونم مرخصی بگیرم یا نه!!!

 


کلمات کلیدی:
 
نامه هشتاد و سوم
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧  

اینجا دوباره هوا به گند غبار سرزمین سوسمارخورهای پابرهنه حجاز آلوده شده.... بوی خاک حتی تو ساختمون ها هم آزار دهنده است.... و من بیچاره !!! تنها یه دیروز رو دلخوش بودم به تمیزی هوا و امکان یه تنفس راحت....

کاش بادی ...طوفانی و اندک بارانی سر میرسید و نجاتمون میداد......امسال واقعا بی سابقه بود... دایم هوا آلوده بود و غبارگرفته... بطور متوسط افق دید بیشتر از چند صد متر نبود ....

هر طوری هست باید این دوره ١۴ روزه رو هم سر کنم ..... بعدش هم که سال نو هست و من از دوم تا نهم استراحتمه اما معلوم نیست یه هفته بیشتر رو بمونم خونه یا برگردم سر کار ... قراره از بیمارستان تماس بگیرند و در اولین فرصت ریه رو عمل کنند. اما فعلا فقط باید منتظر بمونم .... فقط یه شماره تلفن گرفتند و بس!

فعلا .....


کلمات کلیدی:
 
نامه .... شعر
ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧  

سلام

ایندفعه هم ندیدمت .... خوش باشی رفیق ....

ما هم با خودمون درگیریم ..... بی خیال .... اینم یه هدیه واسه تو:

شب از مهتاب سر می ره

تمام ماه تو آبه

شبیه عکس یه رویاست

توخوابیدی ، جهان خوابه

زمین دور تو می گرده

زمان دست تو افتاده

تماشا کن سکوتت رو

عجب عمقیبه شب داده

توخواب انگار طرحی از

گل و مهتاب و لبخندی

شب از جایی شروع می شه

که تو چشمات رو می بندی

تو رو آغوش می گیرم

تنم سر ریز رویا شه

جهان قد یه لالایی

توی آغوش من جا شه

تو رو آغوش می گیرم

هوا تاریک تر می شه

خدا از دست های تو

به من نزدیک تر میشه

زمین دور تو می گرده

زمان دست تو افتاده

تماشا کن سکوتت رو

عجب عمقی به شب داده

تمام خونه پر می شه

ازین تصویر رویایی

تماشا کن ، تماشا کن

چه بی رحمانه زیبایی


کلمات کلیدی: تصویر یک رویا
 
نامه هشتاد و یکم
ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧  

سلام

میبینی ... نمیشه هم حتی اینجا درد دل کرد! یکی میگه غمگین مینویسی و یکی میگه .....

دکتر هم گفت باید عمل کنی ....امروز رفته بودم کلینیک ... دکتر گفت احتمالا نیازی هم به شیمی درمانی نیست چون نوع تومور خطرناک نیست ... بیشتر شبیه یه توده جمع شده است که حالا دردسر ساز شده! نوبت گرفتم واسه دکتر متخصص جراحی. یکشنبه باید برم سراغش. پس با این وصف تا دوشنبه اینجا موندنی هستم. بعدش هم معلوم نیست اما فکر نکنم آخر سالی دکتر نوبت عمل بده .... البته امیدوارم

هی .... هنوز ندیدمت! جدا دلت واسه من تنگ نشده؟


کلمات کلیدی:
 
نامه هشتادم
ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧  

سلام

خبری ندارم ازت.... خودت هم که نه مسجی زدی و نه تماسی گرفتی ... با این حال و روزگارم همون بهتر که نبینمت .... نتیجه پاتولوژی رو هم گرفتم ... اون دیگه مبهم تر از نتیجه سیتولوژی بود! مسخره است .... دکتر گفت حتما باید جراحی بشی و اون زهرماری رو بیرون بیارن ... تمام عفونتهای مکرر و مشکلاتت هم ناشی از همونه .... بیاد بیرون راه نایژه ها باز میشه و دیگه تجمع مایع انجام نمیشه و عفونت بی عفونت!

فردا میرم کلینیک خودمون واسه راست و ریس کردن مقدمات امور اعزام و معرفی ... از اینجا به بعدش باید حتما با هماهنگی شرکت باشه .... امروز صبح تا حالا دوباره بدجوری درد تو سینه ام داره اذیت میکنه .... انگاری تو خونه یه چیزی هست که تا میام تو خونه میریزم بهم...

دیروز روز باحالی بود ... یه دم بارون .... یه دم آفتاب و یهو هم برف! اونهم ساعت 12 ظهر! مردم هم که ریختند تو خیابونها واسه خرید شب عید .... و تو خونه ما نوروز سال بسال کم رنگتر میشه ..... خوب که حداقل سال تحویلی رو خونه نیستم البته اگه دکتر گیر نده که همین شب عیدی باید عمل کنی ... وگرنه کنج این خونه باید دق کنم .....

 


کلمات کلیدی:
 
نامه هفتاد و نهم
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧  

سلام

نامه هفتاد و نهم و صدمین پستی که تو بلاگ زدم! بهت گفتم نامه ها رو که به صد تا رسوندم پرینت میگیرم و صحافی میکنم میدمش بهت تا بخونی و خودت قضاوت کنی...

هوا امروز یه نموره بهتر شده بود ... تا عصر هم من هم بهتر از دوسه روز گذشته بودم اما حالا داغونم !!! رفته بودم دستشویی .... سرفه و باز خلط خونی!!! بعدش هم که ضعف میکنی و تمام بدن رنجور میشه!! بذار تا فردا پس فردا نتیجه پاتولوژی رو بگیرم ببینم دقیقا مشکل چیه .... دوست ندارم برم خونه .... تنها کسی که هی میاد و اظهار نگرانی میکنه باباست ... اونهم که خودش با اون قلب داغونش یکی باید دایم بهش برسه .... داداش و زن داداش هم که ..... بی خیال!

بعد از رفتن اون خدابیامرز ...همه چی ازاین خونه رفت.... مهر رفت...محبت رفت .... مفهوم خونواده و عشق هم رفت... منهم باید برم .... جای من بین اینها نیست . شدم وصله ناهمرنگ. نمیخوام شدت بیماری رو ببینن و بیفتند به دلسوزی کردن... میخوام راحت سرفه کنم .... خون بالا بیارم و زجر بکشم. تحمل اینکه قیافه محنت زده بابا رو ببینم که اونطوری من رو نگاه میکنه ندارم.

نمیدونم اونجا چه طوریه .... نکنه اونجا هم مثل اینجا باشه؟

فردا باید بیام ... خیلی ها امروز اومدند. خدا این وسط فقط خودت موندی برام .... منم مثل خودت تنهام ... با وجود اونهمه آدم که دور و برم هستند....

زندگی واسم شیرین نبود .... غیر از لحظاتی چند. بعد از مادر هم دیگه کاملا ابری شد. هر از گاهی هم که میومد آفتابی بشه یه اتفاقی میفتاد و دوباره همون آش و همون کاسه میشد. شاید خواست خدااین بوده ... به گذشته که نگاه میکنم و دقیق میشم میبینم مشکلات من از همون کودکی شروع شد. پس تز های که بعدا ممکنه آشناها و فامیل بدهند واسم اهمیتی نداره .... به این میگن تقدیر! هر کی بگه مخالفه بیاد تا ثابت کنم براش.... شاید با رفتن من این دو تا داداش کینه هاشون رو فراموش کنند و دوباره بیان کنار هم .... به رفتنم می ارزه ... والا به خود خدا خیلی ارزش داره ... خدا ..بار الهی ... خودت همه چیز رو ختم به خیر کن .... دهنده و گیرنده تویی و ماهمه بازیچه ...

آمین...


کلمات کلیدی:
 
نامه هفتاد و هشتم
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧  

سلام

دوستانی که هر از گاهی سراغ نوشته های من رو اینجا میگیرند  معترضند که شاد نیستم !  یه زمانی من هم شاد بودم از همه بیشتر ... با همه مشکلات میساختم و اما اجازه نمیدادم که مانع شادی من بشه اما بعضی وقتها هیولای مشکلات و اقعیت های دردناک آنچنان آدم رو ازپا میندازه که دیگه فرصتی برای شاد بودن نمیمونه ....

دیگه از این بیماری و مشکلاتش خسته شدم .... خسته خسته خسته ....


کلمات کلیدی:
 
نامه هفتاد و هفتم
ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧  

سلام

چطوری با روزهای آخر سال؟‌ حتما اساسی گیر رفت و روب و کمک به اهل منزل واسه خونه تکونی هستی!

اینجا هنوز هوا سگیه! غبار آلود و دلگیر .... دیشب من اساسی وضعم خراب شد! عرق مثل بارون بهار از سر و روم میریخت ... طوری که خنده ام گرفته بود... مثل چشمه از سلولهای پوستم  آب بود که بیرون میومد! عجب بساطیه .... مثل بقیه هم که نمیتونم صاف و دراز به دراز بگیرم بخوابم! باید نیم خوابیده نیم نشسته بخوابم که خفه نشم! ...صبح که بیدار شدم تمام تنم درد میکرد ... انگاری یکی اومده و با چوب منو زده! زود رفتم صبحونه رو خوردم و برگشتم اتاق! گور بابای شرکت و دولت! ...

یه نموره بهترم .. اما بنظر میاد که ریه سمت راستی هم داره کار دستم میده و به همون بلای سمت چپی دچار شده ... یعنی دیگه رو این دست و اون دست خوابیدن ...بای بای!

 نمیدونم نتیجه آزمایش پاتولوژی چی شد... اما خودم میدونم که وضعم وخیمتر از این حرفهاست.... امروز که رفتم دکتر کمپ که واسم استراحت پزشکی بنویسه گفت گلوت هم احتمالا دچار قارچ شده ... یه مایع هم داد که روزی ٢ بار باهاش قرقره کنم ... تو باغ ما گل کم بود که به سبزه نیست آراسته شد!

فعلا ... شب خوش!


کلمات کلیدی:
 
نامه هفتاد و ششم
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧  

سلام

چطوری؟ هیچ خبری ازت نیستها!!! نه تماسی ..نه اس ام اسی ....خب حتما آخر سالی بد جوری گرفتاری ....

اینجا هنوز هوا بدجوری غبارگرفته است ... همین سنگینی هوا تمامی آلودگیها رو هم تو سطح پایین نگه میداره ..... خوراک ریه های بیچاره من!

از دیشب دوباره این ریه ها الم شنگه راه انداختن! تا صبح یه خواب راحت به چشمام نرفت ....نمیدونم از شام دیشب بود .. یا عرق کاسنی که خوردم و یا آلودگی هوا! و دست آخر یا همه شون! به هر حال سرفه های سنگین خلط دار که راه تنفسم رو میگرفت امونم رو برید...  جرات ندارم سرم رو پایین نگه دارم چون هجوم خلط به حلق و شروع سرفه های آنچنانی رو نوید میده!

حوصله دکتر رفتن رو هم ندارم .... دوباره آنتی بیوتیک! چقدر باید این قرصهای چرند رو بخورم و بعد از سه چهار هفته باز هم همون آش و همون کاسه! .... سعی میکنم تا یکشنبه و اومدن به خونه دوام بیارم .... اگه هم فردا حالم بهتر نبود تو کمپ میمونم ... تا فردا ....


کلمات کلیدی:
 
نامه هفتاد و پنجم
ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧  

باز هم سلام

چه خبرا؟ بهار اومده یا که هنوز داره ناز میاد! روزی که داشتم میرفتم فرودگاه که برم سر کار دیدم گیلاسها و بادام ها شکوفه کرده اند .... اما امسال فکر نکنم طبیعت بتونه رنگ سبز دلخواه خودش رو داشته باشه ... امان از این خشکسالی!

یکشنبه میام خونه ... کاش میشد میرفتم یه جایی دور دور دور .....


کلمات کلیدی:
 
نامه هفتاد و چهارم
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧  

سلام

خوبی؟ چند روزیه که فرصت نوشتن رو نداشتم ... آخر سال هست و هزار تا کار ریخته رو سرمون! وضعیت اینجا هم اصلا خوب نیست ... از همه نظر .... آب و هوا که افتضاح .. آلودگی کم بود که یه توده غبار هم از شبه جزیره اومده اینور و چشم چشم رو نمیبینه! حالا من با این ریه درب و داغون باید چطوری نفس بکشم ....!!!!

با همکارها هم مورد دارم .... بنا به دستور مدیر رفتم تویه قسمت که کارهای اون قسمت رو دست بگیرم حالا اینوریها دادشون رفته هوا که دست تنها هستیم ... منم اصلا علاقه ای به کار باهاشون ندارم ... امروز جنگ دارم!

شبها میرم باشگاه تمرینات هوازی ! بد نیست .... هیچ که نباشه واسه روحیه ام خوبه ....

ببینم کی میشه یکشنبه که از این جا فرار کنم ... نمیدونی چقدر دلم میخواد برم یه سفر ...


کلمات کلیدی:
 
نامه هفتاد و سوم
ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧  

سلام

خوبی؟ زیاد وقت ندارم .... میترسم که یهو این اکانت اینترنتم تموم شه! فعلا این بازی تراوین اساسی من رو سرگرم کرده ....

دیشب پس از روزها صداتو شنیدم ... خوشحالم که خوبی. هوا اینجا داره کم کم گرم میشه .... تابستون داره میاد.

اسفند ماه هم شروع شد...تا چشم بهم بزنی میشه فروردین و نوروز و هزار تا گرفتاری و دردسر! و باز هم روز از نو و روزی از نو...

خب ... فعلا ....


کلمات کلیدی: