سلام
نامه هفتاد و نهم و صدمین پستی که تو بلاگ زدم! بهت گفتم نامه ها رو که به صد تا رسوندم پرینت میگیرم و صحافی میکنم میدمش بهت تا بخونی و خودت قضاوت کنی...
هوا امروز یه نموره بهتر شده بود ... تا عصر هم من هم بهتر از دوسه روز گذشته بودم اما حالا داغونم !!! رفته بودم دستشویی .... سرفه و باز خلط خونی!!! بعدش هم که ضعف میکنی و تمام بدن رنجور میشه!! بذار تا فردا پس فردا نتیجه پاتولوژی رو بگیرم ببینم دقیقا مشکل چیه .... دوست ندارم برم خونه .... تنها کسی که هی میاد و اظهار نگرانی میکنه باباست ... اونهم که خودش با اون قلب داغونش یکی باید دایم بهش برسه .... داداش و زن داداش هم که ..... بی خیال!
بعد از رفتن اون خدابیامرز ...همه چی ازاین خونه رفت.... مهر رفت...محبت رفت .... مفهوم خونواده و عشق هم رفت... منهم باید برم .... جای من بین اینها نیست . شدم وصله ناهمرنگ. نمیخوام شدت بیماری رو ببینن و بیفتند به دلسوزی کردن... میخوام راحت سرفه کنم .... خون بالا بیارم و زجر بکشم. تحمل اینکه قیافه محنت زده بابا رو ببینم که اونطوری من رو نگاه میکنه ندارم.
نمیدونم اونجا چه طوریه .... نکنه اونجا هم مثل اینجا باشه؟
فردا باید بیام ... خیلی ها امروز اومدند. خدا این وسط فقط خودت موندی برام .... منم مثل خودت تنهام ... با وجود اونهمه آدم که دور و برم هستند....
زندگی واسم شیرین نبود .... غیر از لحظاتی چند. بعد از مادر هم دیگه کاملا ابری شد. هر از گاهی هم که میومد آفتابی بشه یه اتفاقی میفتاد و دوباره همون آش و همون کاسه میشد. شاید خواست خدااین بوده ... به گذشته که نگاه میکنم و دقیق میشم میبینم مشکلات من از همون کودکی شروع شد. پس تز های که بعدا ممکنه آشناها و فامیل بدهند واسم اهمیتی نداره .... به این میگن تقدیر! هر کی بگه مخالفه بیاد تا ثابت کنم براش.... شاید با رفتن من این دو تا داداش کینه هاشون رو فراموش کنند و دوباره بیان کنار هم .... به رفتنم می ارزه ... والا به خود خدا خیلی ارزش داره ... خدا ..بار الهی ... خودت همه چیز رو ختم به خیر کن .... دهنده و گیرنده تویی و ماهمه بازیچه ...
آمین...