نامه بیست و چهارم
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ دی ۱۳۸٧  

اینم ار بیست و چهارمین نامه من به تو ....

سلام

چه خوب شد و دیشب صداتو شنیدم.  اما اونچنان سر حال بنظر نمیو مدی!!! چرا؟ میدونم وقتی بیام خونه واسم خودت تعریف میکنی ... پس تا یکشنبه صبر میکنم. دیشب حالم خوب نبود. سر درد داشتم ... یه خورده هم گیج میزدم!!! نمی دونم چرا ...  دوش گرفتم و بعد هم رفتم لالا!

می خوام یه روز حالش رو داشته باشم و بشینم و قصه زندگی خودم رو بنویسم. بی کم و کاست و کاملا عریان ... هر چی میخواد پیش بیاد! حد اقل اون همه غم و غصه که تو  دلم انبار شده رو می ریزمش بیرون .... عادتمون دادند که همیشه پشت یه نقاب زندگی کنیم اونی رو که دوستش داریم باهاش همونطور رفتار کنیم که با اونی که خوشمون نمیاد ببینیمش! دایم لبخند بزن ... با همه مودبانه رفتار کن ... اینطوری برو ... اون طوری رفتار کن که مبادا کسی از تو برنجه !!! اگه هم کلاه سرت رفت و وسط معرکه تنها موندی، تقصیر خودته! 

نه جرات داری به کسی بگی دوستت دارم و نه به کسی بگی دوست ندارم ببینمت! ...  عجب  ملتی هستیم ما!  اما ... اما  شما میتونین در حالیکه  دارین  به آقا/ خانم  فلان  لبخند میزنین و  اظهار ارادت میکنین  ... پیش رییس و  مدیر و  بالاتری آنچنان  زیر  آبشون بزنین  که تا  صدها  سال  نفهمند  که  از  کجا  خوردند.

بگذریم ..... جمعه رو میخوای چیکار کنی؟ خونه نشینی یا .....؟ بهر حال بهت خوش بگذره! ما هم همین عصر جمعه رو داریم و هزار تا کار هم واسش ردیف میکنیم! .... نمیدونم شاید یه سری زدم به کناره های خلیج همیشه فارس ..... جات رو خالی میکنم عزیز ......

 


کلمات کلیدی: عصر جمعه