روزهای آخر چه سریع می گذرند ... انگار سال ٨٧ خسته از تمامی ناملایمات و خشونت ما آدمیان تصمیم به درنگ ندارد. می رود تا بار عظیم تحمل چنین مخلوق خودخواه و تشنه به خونی را به عهده دیگری واگذارد. چنین است گذشت روزها .....
این روزها اینجا خیلی خسته کننده است .... همه کسل هستند و خواب آلوده ... یه جور رخوت اومده و همه رو آلوده به خود کرده. بی حوصله گی... تردید ... شک! با این وضعیت نامشخص شرکت بیشتر به بی حوصله گی و کسل بودن بچه ها دامن زده.
عاقبت آقای رییس هم مرحمت نموده و مرخصی من رو تایید فرمودند! میخوام اگه شد چند ماهی رو هم مامور بشم و بعد دست بکار انتقال. باید هر جوری که هست از این جهنم دل برید و رفت. ماهی تا وقتی که تو برکه هست دنیاش همون اندازه برکه میشه..... باید خطر رو به جان خرید و رفت بسوی دریا.....
این چند روزه سرگرم چند قسمت از سریال گمشدگان بودم. یه سریال آمریکایی اما بسیار جذاب و گیرا. حالا دربدر دنبال بقیه قسمتهاش می گردم. چرا ما نمی تونیم مثل اونها فیلم بسازیم و سناریو بنویسیم .... میایم سریال یوسف رو می سازیم که پر از تحریف و هزاران نکته در فیلمنامه و بازیگری و کارگردانی است.... آخ چقدر فاصله است بین ما و اونها....
راستی کی میری کربلا؟ مراقب باش که با حملات انتحاری فضانورد نشی!!!!!